الهه، دانشجو از کابل، میگوید:
«چه روزهای سختی را گذراندیم و تن به چه چیزهایی که ندادیم. وقتی کابل سقوط کرد و طالبان به قدرت رسید، من دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم. از همان روز مرگ من آغاز شد و تقریباً همه چیزم را از دست دادم. آرزوهایم دفن شدند.
خیلی تلاش کردم که راهی برای خودم باز کنم ولی موفق نشدم. امتحان زبان انگلیسی (تافل) دادم تا شاید بورسیهای بگیرم ولی بازها نتوانستم. علاوه بر فشارهای روحی که طالبان برای ما میدادند، مجبور شدم تن به ازدواج بدهم به این فکر که شاید از این طریق بتوانم راهی روشنتر برای خودم رقم بزنم. بی خبر از این که راهی بدتر و سیاهتری را انتخاب کردهام.
وضعیت بدی را سپری کردم چون ما دختران افغانستان نه تنها از درس، آزادی، تحصیل و کار باز ماندیم بلکه تمام زندگی خود را باختیم و مُردیم.
شما ببینید که فردی پر از آرزو که توان قدم زدن برایش نمانده باشد، چه حسی میتواند داشته باشد.
کاش همان طوری که کابل سقوط کرد، شب خوابیدم و صبح بیدار شدم و دیدم که بیست سال به عقب برگشتهایم، یکبار دیگر بخوابم و بیدار شوم، ببینم که پنچ سال به عقب برگشتهایم و طالبان رفتهاند.
و خود را در دانشگاه پیدا کنم و با آرزوهایم زندگی کنم.»